خانه
گاما

درسنامه آموزشی فارسی (3) کلاس دوازدهم

درس 18: عشق جاودانی

بازدید38/3 K
تاریخ بروزرسانی1401/11/11

آیا چیزی در مخیّلهٔ آدمی می‌گنجد که قلم بتواند آن را بنگارد، امّا جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟

قلمرو زبانی: مخیّله: خیال، ذهن، قوه تخیل / مرجع «تو»: معشوق / صادق: راستگو / قوه تخیل: متمم / مخیلهٔ آدمی: ترکیب اضافی / سطر اوّل: جملهٔ مرکب (که: پیوند وابسته‌ساز) / امّا: پیوند همپایه‌ساز / جان صادق: ترکیب وصفی / جان من: ترکیب اضافی
قلمرو ادبی: قلم … بنگارد: مجازا نویسنده / جان صادق … ترسیم نکرده باشد: استعاره و تشخیص / تناسب: قلم، نگاشتن، ترسیم / جان مجازا وجود.
قلمرو فکری: هیچ چیزی نیست که در ذهن انسان بگنجد و قلم بتواند آن را بنویسد؛ ولی جان و روح صادق من، آن را برای تو ننوشته باشد و به تصویر نکشیده باشد (من عاشقم و همه توانم را به کار می‌گیرم تا بتوانم با قلم خود تخیّلّات خود را برای تو بیان کنم و آنچه را لازم است برایت بنویسم.)
پیام: نهایت کوشش برای جلب رضایت معشوق

چه حرف تازه‌ای برای گفتن مانده است یا چه چیز تازه‌ای برای نوشتن که بتواند عشق مرا یا سجایای ارزشمند تو را بازگو کند؟

قلمرو زبانی: سجایا: ج سجیه، خوها و عادت‌ها / چه حرف تازه: دو ترکیب وصفی / حذف فعل [مانده است] در جملهٔ دوم: به قرینهٔ لفظی حذف شده است / سجایا (جِ سجیّه): طبایع، خُلق و خوی‌ها، عادت‌ها: معطوف به مفعول / سجایای ارزشمند: ترکیب وصفی / سجایای تو: ترکیب اضافی.
قلمرو ادبی: تناسب: حرف، گفتن / مراعات نظیر: گفتن، نوشتن / حرف: مجاز از سخن
قلمرو فکری: سخن تازه‌ای برای گفتن نمانده است و چیز تازه‌ای برای نوشتن نیست و دیگر هیچ سخنی که بتواند عشق مرا و یا خوبی‌های ارزشمند تو را، به تو نشان بدهد، نیست. (تمام گفتنی‌ها را در باب عشق برای تو بیان کرده‌ام.)
پیام: ناتوانی قلم در بیان عشق

هر روز باید ذکری واحد را مکرّر بخوانم و آنچه را قدیمی است، قدیمی ندانم: «که تو از آن منی، و من از آن تو»، درست مانند نخستین باری که نام زیبای تو را تلاوت کردم.

قلمرو زبانی: ذکر: یاد، ورد / عشق قدیم: همان عشق جاودانی که ازلی و ابدی است / آن من: مال من / تلاوت: قرائت / خواندن حذف فعل هستم / از آنِ تو: متمم در جایگاه مسند / درست: قید / نخستین بار: ترکیب وصفی (نقش متممی) / نام: مفعول / نام تو: ترکیب اضافی
قلمرو ادبی: تناقض: آنچه را قدیمی است قدیمی ندانم / آرایهٔ عکس: تو از آن من، من از آن تو / نام: استعاره از کتاب مقدس / واج آرایی «ن»
قلمرو فکری: هر روز با گفتن مکرر این ذکر (این سخن) که: «تو از آن منی و من از آنِ تو من» عشق را از قدیم بودن خارج می‌کنم.، درست مثل نخستین بار نام زیبای تو را عاشقانه صدا می‌زنم.
پیام: عشق عاشق به معشوق همیشه تازه است / جاودانی بودن عشق

این گونه است که عشق جاودانی همواره معشوق را جوان می‌بیند و نه توجّهی به گرد و غبار و جراحات پیری دارد و نه اهمیّتی به چین و شکن‌های ناگزیر سالخوردگی می‌دهد، بلکه همواره عشق قدیم را موضوع صحیفهٔ شعر خود می‌گرداند

قلمرو زبانی: همواره: قید / جملهٔ مرکب (که: پیوند وابسته‌ساز) / معشوق: مفعول / جوان: مسند / ناگزیر: به ناچار / جراحات: جراحت‌ها (معطوف به متمم) / صحیفه: کتاب / موضوع صحیفه شعر خود: شعر مضاف الیه مضاف الیه (وابستهٔ وابسته) / خود: مضاف الیه مضاف الیه (وابستهٔ وابسته)
قلمرو ادبی: عشق: استعاره، تشخیص / عشق و معشوق: اشتقاق / مراعات نظیر: پیری، چین و شکن، سال‌خوردگی / گرد و غبار و جراحات پیری: استعاره از آثار و نشانه‌های پیری / تناسب: موضوع، صحیفه، شعر.
قلمرو فکری: عشق جاودان، در پی ظاهر نیست و عاشق همیشه معشوق را جوان می‌بیند. (عاشق زیبابین است) / و اهمیتی به نواقص و عیب‌های معشوق نمی‌دهد و در پی ظاهر نیست / بلکه معشوق همیشه عشق دیرینهٔ را موضوع کتاب شعر خود قرار می‌دهد. (ازلی بودن عشق)

و نخستین احساس عشق را در جایی می‌جوید که خود در آنجا به دنیا آمده است، همان‌جا که شاید اینک دست زمان و صورت ظاهرش، مرده نشانش بدهند.

قلمرو زبانی: جملهٔ مرکب (که: پیوند وابسته‌ساز) / همان جا: ترکیب وصفی (نقشِ قیدی) / صورت ظاهرش: «ش» وابسته وابسته (مضاف الیه مضاف الیه) / مرده نشانش بدهند: «ش» مفعول، مرده: مسند.
قلمرو ادبی: به دنیا آمدن: کنایه از زاده شدن / دست زمان: اضافه استعاری و تشخیص / واج‌آرایی: موضوعِ صحیفهٔ شعرِ خود / تضاد: به دنیا آمده، مرده / مرده نشان دادن: کنایه از فراموش کردن
قلمرو فکری: عاشق اولین احساس عشق را در جایی می‌جوید که خود در آنجا متولد شده است و در طلب عشق قدیمی است، همانجایی که شاید حالا گذر زمان (سن تقویمی) و چهره ظاهرش، معشوق را پیر نشان بدهد. (عشق زندگی بخش است و هرگز نمی‌میرد.)

غزلواره‌ها، شکسپیر

قلمرو زبانی (صفحهٔ 156 کتاب درسی)

 

1- واژه‌ٔ «صحیفه» را از نظر کارکرد معنایی بررسی کنید.
صحیفه در معناهای متفاوتی به کار رفته است از جمله‌های معناهای مهم آن عبارت است از: دفتر، رساله، کتاب، مصحف، نامه، ورق، روزنامه - کتاب کوچک

2- متن درس را از نظر «حذف فعل» بررسی کنید و نوع حذف‌ها را بنویسید.
1- چه حرف تازه‌ای برای گفتن مانده است یا چه چیز تازه‌ای برای نوشتن [مانده است]: حذف فعل «مانده است» به قرینهٔ لفظی
2- تو از آنِ منی و من از آن تو [هستم]: حذف فعل «هستم» به قرینهٔ لفظی

قلمرو ادبی (صفحهٔ 156 کتاب درسی)

 

1- دو نمونه آرایهٔ «تشخیص» در متن درس بیابید.
الف) عشق توجّهی به گرد و غبار پیری ندارد. ب) دست زمان

2- در متن، نمونه‌ای از پرسش (استفهام) انکاری مشخّص کنید.
آیا چیزی در مخیّلهٔ آدمی می‌گنجد، که قلم بتواند آن را بنگارد، اما جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟

قلمرو فکری (صفحهٔ 156 کتاب درسی)

 

1- شکسپیر برای عشق جاودانی، چه ویژگی‌هایی را بر می‌شمارد؟
بی‌توجّهی به ظاهر وصورت معشوق - بلند نظری عشق - پایداری در عشق - توجّه دائم به معشوق

2- در سطرهای زیر بر چه نکته‌ای تأکید شده است؟
- چه حرف تازه‌ای برای گفتن مانده است یا چه چیز تازه‌ای برای نوشتن که بتواند عشق مرا یا سجایای ارزشمند تو را بازگو کند؟
اینکه شاعر همهٔ گفتنی‌ها را دربارهٔ معشوق و خود گفته است و هیچ نکته‌ای برای نوشتن و گفتن باقی نمانده است.

3- مضمون بیت زیر از کدام بخش از سرودهٔ شکسپیر قابل دریافت است؟

یک قصّه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می‌شنوم نا مکرّر است

حافظ

با این بخش: «هر روز باید ذکری واحد را مکرّر بخوانم و آن‌چه را قدیمی است، قدیمی ندانم: که تو از آنِ منی، و من از آنِ تو»

روان خوانی: آخرین درس

آن روز مدرسه دیر شده بود و من بیم آن داشتم که مورد عتاب معلّم واقع گردم؛ علی الخصوص که معلّم گفته بود درس دستور زبان خواهد پرسید و من حتی یک کلمه از آن درس نیاموخته بودم. به خاطرم گذشت که درس و بحث مدرسه را بگذارم و راه صحرا پیش گیرم. هوا گرم و دلپذیر بود و مرغان در بیشه زمزمه‌ای داشتند. این همه، خیلی بیشتر از قواعد دستور، خاطر مرا به خود مشغول می‌داشت امّا در برابر این وسوسه مقاومت کردم و به شتاب، راه مدرسه را پیش گرفتم.

وقتی از پیش خانه کدخدا می‌گذشتم، دیدم جماعتی آنجا ایستاده‌اند و اعلانی را که بر دیوار بود، می‌خوانند. دو سال بود که هر خبر ملال‌انگیز[ی] که برای ده می‌رسید، از اینجا منتشر می‌گشت. از این رو من -بی‌آنکه در آنجا توقفی کنم- با خود اندیشیدم که «باز برای ما چه خوابی دیده‌اند؟» آن گاه سر خویش گرفتم و راه مدرسه در پیش و با شتاب تمام، خود را به مدرسه رساندم.

در مواقع عادی، اوایل شروع درس، شاگردان چندان بانگ و فریاد می‌کردند که غلغلهٔ آنها به کوی و برزن می‌رفت. با آواز بلند درس را تکرار می‌کردند و بانگ و فریاد برمی‌آوردند و معلّم چوبی را همواره در دست داشت. بر میز می‌کوبید و می‌گفت: «ساکت شوید!» آن روز هم به گمان آنکه وضع همان خواهد بود، انتظار داشتم که در میان بانگ و همهمهٔ شاگردان، آهسته و آرام به اتاق درس درآیم و بی‌آنکه کسی متوجه تأخیر ورود من گردد، بر سر جای خود بنشینم امّا برخلاف آنچه من چشم می‌داشتم، آن روز چنان سکوت و آرامش در مدرسه بود که گمان می‌رفت از شاگردان هیچ کس در مدرسه نیست. از پنجره به درون اتاق نظر افکندم شاگردان در جای خویش نشسته بودند و معلّم با همان چوب رعب انگیز که همواره در دست داشت، در اتاق درس قدم می‌زد. لازم بود که در را بگشایم و در میان آن آرامش و سکوت وارد اتاق شوم. پیداست که تا چه حد از چنین کاری بیم داشتم و تا چه اندازه از آن شرم می‌بردم امّا دل به دریا زدم و به اتاق درس وارد شدم؛ لیکن معلّم، بی‌آنکه خشمگین و ناراحت شود، از سر مهر نظری بر من انداخت و با لطف و نرمی گفت: «زود سر جایت بنشین؛ نزدیک بود درس را بی‌حضور تو شروع کنیم.»

قلمرو زبانی: اعلان: آگهی / عتاب: سرزنش / بیشه: زمینی که در آن به طور طبیعی گیاهان خودرو و درخت روییده باشد، جنگل / رعب انگیز: ترسناک / بیم: ترس / شرم: حیا، حُجُب / با لطف و نرمی گفت: با مهربانی گفت / درس دستور زبان: زبان وابسته وابسته (مضاف الیه مضاف الیه) / درس و بحث مدرسه: دو ترکیب اضافی/ ترکیبات وصفی: آن روز، یک کلمه، آن درس، این وسوسه
قلمرو ادبی: کنایه: برای ما چه خوابی دیده‌اند؟: چه نقشهٔ شومی برای ما کشیده‌اند، سر خویش گرفتن: دنبال کار خویش رفتن / استعاره و تشخیص: مرغان در بیشه زمزمه بکنند / چشم داشتن: کنایه از انتظار داشتن / دل به دریا زدم: خطر کردن، ریسک کردن / حس آمیزی‌: به نرمی گفت / مدرسه: مجازا زمان مدرسه / راه صحرا پیش گیرم: کنایه از به دشت و صحرا بروم

از کنار نیمکت‌ها گذشتم و بی‌درنگ بر جای خود نشستم. وقتی ترس و ناراحتی من فرو نشست و خاطرم تسکین یافت، تازه متوجّه شدم که معلّم لباس ژندهٔ معمول هر روز را بر تن ندارد و به جای آن، لباسی را که جز در روز توزیع جوایز یا در هنگامی که بازرس به مدرسه می‌آمد نمی‌پوشید، بر تن کرده است. گذشته از آن، تمام اتاق درس را ابهّت و شکوهی که مخصوص مواقع رسمی است فرا گرفته بود اما آنچه بیشتر مایهٔ شگفتی من گشت، آن بود که در انتهای اتاق بر روی نیمکت‌هایی که در مواقع عادی خالی بود، جماعتی را از مردان دهکده دیدم که نشسته بودند. کدخدا و مأمور نامه‌رسانی و چند تن دیگر از اشخاص معروف در آن میان جای داشتند و همه افسرده و دل مرده به نظر می‌آمدند، پیرمردی که کتاب الفبای کهنه‌ای همراه داشت، آن را بر روی زانوی خویش گشوده بود و از پس عینک درشت و ستبر به حروف و خطوط آن می‌نگریست.

هنگامی که من از این احوال غرق حیرت بودم، معلّم را دیدم که بر کرسی خویش نشست و سپس با همان صدای گرم امّا سخت، که هنگام ورود با من سخن گفته بود، گفت: «فرزندان، این بار آخر است که من به شما درس می‌دهم، دشمنان حکم کرده‌اند که در مدارس این نواحی، زبانی جز زبان خود آنها تدریس نشود. معلّم تازه فردا خواهد رسید و این آخرین درس زبان ملّی شماست که امروز می‌خوانید. از شما خواهش دارم که به درس من درست دقّت کنید.»

این سخنان مرا سخت دگرگون کرد. معلوم شد که آنچه بر دیوار خانه کدخدا اعلان کرده بودند، همین بود که: «از این پس به کودکان ده آموختن زبان ملّی ممنوع است.»

آری این آخرین درس زبان ملّی من بود. مجبور بودم که دیگر آن را نیاموزم و به همان اندک مایه‌ای که داشتم قناعت کنم. چقدر تأسّف خوردم که پیش از آن ساعت‌های درازی را از عمر خویش تلف کرده و به جای آنکه به مدرسه بیایم، به باغ و صحرا رفته و عمر به بازیچه به سر برده بودم. کتاب‌هایی که تا همین دقیقه در نظر من سنگین و ملال‌انگیز می‌نمود، دستور زبان و تاریخی که تا این زمان به سختی حاضر بودم به آنها نگاه کنم، اکنون برای من در حکم دوستان کهنی بودند که ترک آنها و جدایی از آنها به سختی ناراحت و متأثّرم می‌کرد. دربارهٔ معلّم نیز همین گونه می‌اندیشیدم. اندیشه آنکه وی فردا ما را ترک می‌کند و دیگر او را نخواهم دید، خاطرات تلخ تنبیهاتی را که از او دیده بودم و ضربات چوبی را که از او خورده بودم، از صفحهٔ ضمیرم یکباره محو کرد. معلوم شد که به خاطر همین آخرین روز درس بود که وی لباس‌های نو خود را بر تن کرده بود و نیز به همین سبب بود که جماعتی از پیران دهکده و مردان محترم در انتهای اتاق نشسته بودند. گویی تأسّف داشتند که پیش از این نتوانسته بودند لحظه‌ای چند به مدرسه بیایند و نیز گمان می‌رفت که این جماعت به درس معلّم ما آمده بودند تا از او به سبب چهل سال رنج شبانه‌روزی و مدرسه‌داری و خدمت‌گزاری قدردانی کنند.

قلمرو زبانی: فرو نشست: از بین رفت / تسکین یافت: آرام شد/ ژنده: کهنه / ابّهت: بزرگی و شکوه که سبب احترام یا ترس دیگران می‌شود. / دل مرده: بسیار ناراحت / ستبر: گنده، ضخیم، کلفت / احوال: حالت‌ها / اعلان: آشکار کردن چیزی و باخبر ساختن مردم از آن
قلمرو ادبی: دل مرده: کنایه از ناراحت / استعاره: غرق حیرت (حیرت مانند دریایی است که در آن غرق می‌شوند)
حس آمیزی: صدای گرم، خاطرات تلخ / تشبیه: صفحه ضمیر

در این اندیشه‌ها مستغرق بودم که دیدم مرا به نام خواندند. می‌بایست که برخیزم و درس را جواب بدهم. راضی بودم تمام هستی خود را بدهم تا بتوانم با صدای رسا و بیان روشن درس دستور را که بدان دشواری بود، از بر بخوانم امّا در همان لحظهٔ اوّل درماندم و نتوانستم جوابی بدهم و حتی جرئت نکردم سر بردارم و به چشم معلّم نگاه کنم.

در این میان، سخن او را شنیدم که با مهر و نرمی می‌گفت: فرزند، تو را سرزنش نمی‌کنم؛ زیرا خود به قدر کفایت متنبّه شده‌ای. می‌بینی که چه روی داده است. آدمی همیشه به خود می‌گوید، وقت باقی است، درس را یاد می‌گیرم امّا می‌بینی که چه پیشامدهایی ممکن است روی دهد. افسوس؛ بدبختی ما این است که همیشه آموختن را به روز دیگر وامی‌گذاریم. اکنون این مردم که به زور بر ما چیره گشته‌اند، حق دارند که ما را ملامت کنند و بگویند: «شما چگونه ادّعا دارید که قومی آزاد و مستقل هستید و حال آنکه زبان خود را نمی‌توانید بنویسید و بخوانید؟» با این همه، فرزند، تنها تو در این کار مقصّر نیستی. همهٔ ما سزاوار ملامتیم. پدران و مادران نیز در تربیت و تعلیم شما چنان که باید اهتمام نورزیده‌اند و خوش‌تر آن دانسته‌اند که شما را دنبال کاری بفرستند تا پولی بیشتر به دست آورند. من خود نیز مگر در خور ملامت نیستم؟ آیا به جای آنکه شما را به کار درس وادارم بارها شما را سرگرم آبیاری باغ خویش نکرده‌ام و آیا وقتی هوس شکار و تماشا به سرم می‌افتاد، شما را رخصت نمی‌دادم تا در پی کار خویش بروید؟

قلمرو زبانی: متنبّه شدن: به زشتی عمل خود پی بردن و پند گرفتن / اهتمام: کوشش، سعی، همّت گماشتن؛ اهتمام ورزیدن در کاری: همّت گماشتن به انجام دادن آن / در خور: شایسته، لایق / رسا: کامل، آشکار (رس «بن مضارع» + ا «صفت فاعلی») / رخصت: اجازه، دستور / مغلوب: هم معنی مقهور: چیره شده، شکست خورده / ملال‌انگیز: دل تنگ کننده، اندوهبار
قلمرو ادبی: حس آمیزی: با نرمی می‌گفت/ شیرین‌ترین، خاطرات تلخ / تشبیه: زبان مانند کلید است / تشبیه: کتاب‌ها ... در حکم دوستان کهن بودند.

آن گاه معلّم از هر دری سخن گفت و سرانجام سخن را به زبان ملّی کشانید و گفت: «زبان ما در شمار شیرین‌ترین و رساترین زبان‌های عالم است و ما باید این زبان را در بین خویش همچنان حفظ کنیم و هرگز آن را از خاطرنبریم؛ زیرا وقتی قومی به اسارت دشمن درآید و مغلوب و مقهور بیگانه گردد، تا وقتی که زبان خویش را همچنان حفظ کند، همچون کسی است که کلید زندان خویش را در دست داشته باشد. آن‌گاه کتابی برداشت و به خواندن درسی از دستور پرداخت. تعجّب کردم که با چه آسانی آن روز، درس را می‌فهمیدم. هر چه می‌گفت به نظرم آسان می‌نمود. گمان دارم که پیش از آن، هرگز بدان حد با علاقه به درس دستور گوش نداده بودم و او نیز هرگز پیش از آن، با چنان دقّت و حوصله‌ای درس نگفته بود. گفتی که این مردِ نازنین می‌خواست پیش از آنکه ما را وداع کند و درس را به پایان برد، تمام دانش و معرفت خویش را به ما بیاموزد و همهٔ معلومات خود را در مغز ما فرو کند.

چون درس به پایان آمد، نوبت تحریر و کتابت رسید. معلّم برای ما سرمشق‌هایی تازه انتخاب کرده بود که بر بالای آنها عبارت «میهن، سرزمین نیاکان، زبان ملّی» به چشم می‌خورد. این سرمشق‌ها که به گوشهٔ میزهای تحریر ما آویزان بود، چنان می‌نمود که گویی در چهار گوشهٔ اتاق، درفش ملّی ما را به اهتزاز در آورده باشند، نمی‌توان مجسّم کرد که چطور همهٔ شاگردان در کار خط و مشق خویش سعی می‌کردند و تا چه حد در سکوت و خموشی فرو رفته بودند. بر بام مدرسه کبوتران آهسته می‌خواندند و من در حالی که گوش به ترنّم آنها می‌دادم، پیش خود اندیشه می‌کردم که آیا اینها را نیز مجبور خواهند کرد که سرود خود را به زبان بیگانه بخوانند؟

گاه گاه که نظر از روی صفحهٔ مشق خود بر می‌گرفتم، معلّم را می‌دیدم که بی‌حرکت برجای خویش ایستاده است و با نگاه‌های خیره و ثابت، پیرامون خود را می‌نگرد؛ تو گفتی می‌خواست تصویر تمام اشیای مدرسه را که در واقع خانه و مسکن او نیز بود، در دل خویش نگاه دارد. فکرش را بکنید! چهل سال تمام بود، که وی در این حیاط زندگی کرده بود و در این مدرسه درس داده بود. تنها تفاوتی که در این مدت در اوضاع پدید آمده بود، این بود که میزها و نیمکت‌ها بر اثر مرور زمان فرسوده و بی‌رنگ گشته بود و نهالی چند که وی در هنگام ورود خویش در باغ غَرْس کرده بود، اکنون درختانی تناور شده بودند. چه اندوه جان‌کاه و مصیبت سختی بود که اکنون این مرد می‌بایست تمام این اشیای عزیز را ترک کند و نه تنها حیاط مدرسه بلکه خاک وطن را نیز وداع ابدی گوید!

با این همه، قوّت قلب و خونسردی وی چندان بود که آخرین ساعت درس را به پایان آورد. پس از تحریر مشق، درس تاریخ خواندیم. آنگاه کودکان با صدای بلند به تکرار درس خویش پرداختند. در آخر اتاق، یکی از مردان معمّر دهکده که کتاب را بر روی زانو گشوده بود و از پس عینک ستبر خویش در آن می‌نگریست، با کودکان هم آواز گشته بود و با آنها درس را با صدای بلند تکرار می‌کرد. صدای وی چنان با شوق و هیجان آمیخته بود که از شنیدن آن بر ما حالتی غریب دست می‌داد و هوس می‌کردیم که در عین خنده گریه سر کنیم. دریغا! خاطره این آخرین روز درس همواره در دل من باقی خواهد ماند.

در این اثنا وقت به آخر آمد و ظهر فرارسید و در همین لحظه، صدای شیپور سربازان بیگانه نیز که از مشق و تمرین باز می‌گشتند، در کوچه طنین افکند. معلّم با رنگ پریده از جای خویش برخاست، تا آن روز هرگز وی در نظرم چنان پرمهابت و با عظمت جلوه نکرده بود. گفت: «دوستان، فرزندان، من ... من...»

امّا بغض و اندوه، صدا را در گلویش شکست. نتوانست سخن خود را تمام کند.

سپس روی برگردانید و پاره‌ای گچ برگرفت و با دستی که از هیجان و درد می‌لرزید، بر تختهٔ سیاه، این کلمات را با خطی جلی نوشت: «زنده باد میهن!»

آنگاه همان جا ایستاد؛ سر را به دیوار تکیه داد و بدون آنکه دیگر سخنی بگوید، با دست به ما اشاره کرد که «تمام شد. بروید، خدا نگهدارتان باد!»

قلمرو زبانی: کتابت: نوشتن، تحریر، خوشنویسی / تحریر: نوشتن / درفش: پرچم، عَلَم / غرس: نشاندن و کاشتن درخت و گیاه / تناور: دارای پیکر بزرگ و قوی / معمّر: سالخورده، پیر / غریب: شگفت‌انگیز، عجیب / مهابت: بزرگی و شکوه / جلی: ویژگی خطّی که درشت و واضح باشد و از دور دیده شود.
قلمرو ادبی: تناقض: کلید زندان خویش را در دست داشتن / تشخیص: پیش خود اندیشه می‌کردم که «آیا اینها (کبوتران) را نیز مجبور خواهند کرد که سرود خود را به زبان بیگانه بخوانند؟» / تناقض: در عین خنده گریه سر کنیم/ صدا در گلویش شکست: کنایه: بغض کرد و نتوانست حرف بزند.

قصّه‌های دوشنبه، آلفونس دوده ترجمهٔ عبدالحسین زرّین کوب

درک و دریافت (صفحهٔ 162 کتاب درسی)

 

1- این متن را با توجّه به زاویهٔ دید و شخصیت پردازی بررسی کنید.
زاویهٔ دید این داستان «اوّل شخص» است؛ یعنی راوی داستان یکی از شخصیّت‌های اصلی یا قهرمان قصّه است. نویسنده به خوبی شخصیّت داستان را که دانش آموز ابتدایی است به تصویر می‌کشد و حالات و روحیات او را با توجّه به سن او نشان می‌دهد. فکر و خیالات این کودک و درگیری او با خودش و همچنین توصیف روحیات لطیف و کودکانهٔ این قهرمان بر جذّابیت داستان افزوده است.

2- با توجّه به اینکه زبان فارسی، رمز هویّت ملّی است، برای پاسداشت آن چه راهکارهایی را پیشنهاد می‌دهید؟
1- «واژه‌سازی» در برابر واژه‌های بیگانه؛ به عبارتی آوردن معادله‌های مناسب برای لغات بیگانه. 2- توجه به نویسندگان توانا و تشویق آن‌ها برای حفظ زبان فارسی 3- نوشتن کتاب‌هایی دربارهٔ شیوهٔ درست نویسی و آوردن این شیوه‌ها در کتاب‌های درسی دانش آموزان.

درس 18: عشق جاودانی